قلبانه
غروب جمعه پاییز می آید هزاران برگ پاییزی لباس زرد خود بر تن به زیر گام های عابری خسته خزان و خشکی خودرا به نجوا باز می گویند غروب جمعه پاییز و چشمانی که تا باریدنش تنها به قدر یک بهانه، فاصله باقیست یکی آمد، کلید قفل لب های مرا، آهسته بردارد ولی من این سکوتم آخرین سرمایه ام را با کسی قسمت نخواهم کرد به تنهایی قسم دلتنگ دلتنگم میان آسمان دلگرفته، با دل تنگم فقط یک پنجره، راه است غروب و جمعه و پاییز!!! عجب ترکیب دلتنگی ... ولی من خسته ام از حس تنهایی مرا با غم حسابی نیست مرا با غصه کاری نیست دلم می خواهد از فردا رها سازم خودم را از غم و دلتنگی و تشویش من از شنبه خودم را دوست خواهم داشت و با این جسم و روحم، مهربانی ها که خواهم کرد و از یکشنبه با مَردُم، قراری تازه خواهم داشت تبسم هدیه خواهم داد و دستانی که می بخشند دوشنبه با خدا، من عهد می بندم برایش بنده ای باشم، همان جوری که می خواهد سه شنبه مهربانی هدیه خواهم کرد و می بخشم تمام آن کسانی را که من را، سخت آزردند و در چارشنبه این هفته زیبا، که می آید خدارا بر تمام داده هایش شکر خواهم گفت و در پنجشنبه از دنیا و هرچیزی که دارم شاد * کیوان شاهبداغی*
| Design By : Night Skin |


