قلبانه
امروز فقط اومدم بگم پیشاپیش حلول ماه مبارک رمضان بر شما مبارک. امیدوارم توی این ماه هرچی می خواین از خدا بگیرین. همچنین امیدوارم گناه ها توی این ماه کمتر بشه... سر سفره های افطار همدیگه رو دعا کنیم... منبع:سایت نق نق عاشقانه سر بنه بر روی شانه ام گوش کن به نغمه های عاشقانه ام سوگواروگریه ناک و بی ترانه بود از تو پیش تر فضای آشیانه ام اینک این منم در این فضای پر سُرور با طنین شادمانه ی ترانه ام سبزم آن چنان که باورم نمی شود من همان درخت خشکِ بی جوانه ام... * حسین منزوی* پ.ن : این فقط قسمتی از غزل بود. هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که راست نباشد هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که پیش نیاید هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که دیر نپاید. * فلورانس اسکاول شین*
سلام.امروز فقط یه چیز بهتون میگم. این که کتاب ۴ اثر از فلورانس اسکاول شین رو حتما بخونید. فوق العاده اس.نمی شه وصفش کرد. فقط برید بخونیدش ای بابا... نمی دونم چرا اینجوری شدم...دست و دلم به نوشتن نمی ره! البته یه دلیلش برای خودم واضح و روشنه. یک کلام: فوتبال خونم اومده پایین!!!! چشاتون ۴ تا شد؟؟ می دونم. قلبانه اصلا فوتبالی نیست ولی دارم می ترکم دیگه! عیب نداره این هفته لیگ شروع میشه منم انرژی می گیرم گردگیری حسابی کنم! ای خدا...ایشالا همه ی تیما موفق باشن و ۴ تا نماینده ی آسیا مون مثل پارسال گل نکارن!!! یه کم دیگه بنویسم مغزم قاطی میکنه!!! فعلا خدانگهدارتون
از من پرسید: "دلباخته ام هستی"؟
پاسخ دادم: "بلی, تو صاحب اختیار من هستی."
سپس پرسید:"اگر نقص عضو داشتی, باز هم دلباخته ام میشدی؟"
از این سوال مبهوت شدم. نگاهی به دستها, پاها و سایر اندامهای بدنم انداختم و حسرت خوردم که اگر این اعضا را نداشتم چه کارها که قادر به انجامش نبودم
پاسخ دادم: " خدایا در آن حال , وضعیت دشواری داشتم اما همچنان دلباخته ات میشدم."
دوباره خدا سوال کرد: "اگر نابینا بودی باز هم پدیده های مخلوق مرا ستایش میکردی؟"
چگونه میتوانستم چیزی را بدون دیدن تحسین کنم؟! ناگهان به یاد هزاران نابینایی افتادم که در سرتاسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسین میکنند.
سپس به خدا گفتم: "تصورش برایم دشوار است , اما همچنان دلباخته ات میشدم."
خدا پرسید: "اگر ناشنوا بودی آیا باز هم به کلامم گوش می سپردی؟" چگونه میتوانستم کر باشم و سخنها را بشنوم؟!دریافتم که شنیدن کلام حق الزاما با گوش جسم نیست بلکه با گوش جان , صورت میپذیرد.
پاسخ گفتم: "بسیار دشوار بود اما همچنان به کلام تو گوش می سپردم."
سپس خدا سوال کرد:" اگر لال بودی باز ذکر مرا بر زبان جاری میکردی؟"
چگونه میتوانستم بدون امکان صحبت کردن نام خدا را ذکر گویم؟! در آن لحظه برایم روشن شد که ذکر خدا با حضور قلب و جان صورت میگیرد و گفتار ما در آن نقشی ندارد و عبادت خداوند همیشه با صوت و صدا صورت نمیگیرد. هنگامی که ستمی بر ما روا میگردد , خدا را با الفاظ فکر و اندیشه مان میخوانیم.
پاسخ گفتم:" اگرچه نبودن صوت وصدا دشوار بود, اما خدایا همچنان ذکر تو را میگفتم."
خدا از من پرسید: "آیا حقیقتا مرا دوست داری؟"
با شجاعت ودر کمال اراده و اعتقاد پاسخ دادم:" بلی تورا دوست دارم که حقیقت مطلقی و یگانه واحدی."
با خود اندیشیدم به خدا پاسخی به حق دادم اما...
خدا پرسید: "پس چرا گناه میکنی؟"
پاسخ گفتم: " چون انسانم و بری از خطا نیستم."
خدا گفت: " پس چرا در هنگام راحتی و آسایش از من دور و دورتر میشوی, اما در هنگامه’ مشکلات به سراغ من میآیی؟"
هیچ پاسخی نداشتم که بگویم تنها پاسخم اشک بود.
خدا ادامه داد:" پس چرا در خلوتگاه مرا می ستایی؟ چرا تنها در لحظات نیایش مرا میجویی؟ چرا خودخواهانه از من حاجت میطلبی؟ چرا چون طلبکاران از من خواسته هایت را میخواهی؟"
تنها پاسخم باران اشک بود که پهنای صورتم را پوشانده بود.
سپس گفت:" چرا از من شرمساری؟ چرا حس تعلق را در خود نمی گسترانی؟ چرا در اوج گرفتاری نزد دیگران عاجزانه گریه میکنی, در حالی که شانه های من آماده’ پذیرش تو هستند؟ چرا در زمانی که وقت نماز و عبادت معین ساختم, عذر و بهانه میتراشی؟
سعی کردم پاسخی بگویم اما جوابی نداشتم.
" زندگی بزرگترین موهبت من به بندگان است. این موهبت را تباه نکنید. به شما فکر اعطا کردم که مرا بجویید و بشناسید و بپرستید اما شما بندگان همچنان از آن روی گردانید. کلامم را بر شما آشکار ساختم اما از گنج پر گوهر کلامم هیچ بهره ای نبردید. با شما صحبت کردم اما گوش ندادید. درهای رحمتم را به شما نشان دادم اما چشمهایتان قادر به دیدن آن نبودند. پیامبرانی برایتان فرستادم اما شما بدون توجه آنها را از خود راندید. نیازها و حاجتهای شما را شنیدم و به یکایک آنها پاسخ دادم. آیا به راستی مرا دوست دارید؟"
توان پاسخ نداشتم, چگونه میتوانستم پاسخ دهم؟! بی اندازه شرمسار شده بودم. دیگر هیچ عذری نداشتم. چه میتوانستم بگویم؟! در حالی که با تمام وجودم گریه میکردم و اشک صورتم را پوشانده بود, سوال کردم:" بار الها! مرا ببخش از تو طلب عفو دارم من بنده’ خطاکار و قدر ناشناس تو هستم."
خداوند فرمود: "ای بنده! من رحمانم و خطای خطاکاران را میبخشم."
پرسیدم: "خدایا با این همه خطاکاری باز چرا مرا میبخشی و دوستم داری؟"
خدا گفت: " چون تو مخلوقم هستی, پس هیچگاه تو را رها نمیکنم, هنگامی که تو گریه میکنی, به تو رحم میکنم و رنجهایت را درک میکنم. وقتی شاد و مسرور هستی, وجد تو را میفهمم. وقتی افسرده میشوی به تو دلگرمی میدهم. وقتی شکست میخوری تو را یاری میکنم تا بلند شوی. وقتی خسته هستی کمکت میکنم. بدان که تا آخرین روز حیاتت با تو هستم و دوستت دارم."
هیچ گاه آن چنان جانکاه گریه نکرده بودم و دلم مملو از غم نشده بود, اما چگونه بود که یک مرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش یافتم ؟ چگونه توانستم از خداوند آنقدر غافل باشم؟
از خدا پرسیدم: "چقدر مرا دوست داری؟"
خدا فرمود: " به آن میزان که خارج از ادراک توست."
و آنجا بود که خدا را با تمام اجزا وجودم ستایش کردم و ثنا گفتم.


![]()

بعدش قول میدم یه خورده قلبانه رو
![]()
| Design By : Night Skin |


