قلبانه
چشمانم را به این خیابان ساکت و بی انتها دوخته ام من هنوز منتظر آن رهگذرم اویی که چون گذر آب روان از چشمانم جاری شد و بذر غم را به رگ هایم پاشید در این سکوت سرد باد با درختان هم آوا زوزه می کشد آسمان نیز رنگ ماتم گرفته است گاه دیگر بغض خاکستریش را می شکند و چون باران سیل آسا اشک می ریزد برگها زجه می زنند گویی آنها با نگاهی پریشان وهم غروبی را می نگرند آنها می دانند که قلب من تنها به امید او می تپد ولی من هنوز اشک را با خود زندانی کرده ام و این خیابان بی انتها با صدایی غمگین مرا به امید می خواند و من هنوز با هزاران امید به آن سر ناپیدای خیابان می نگرم کاش لحظه ای باز آمدنت را قهرمانی استقلال رو بعد از یک فصل فراز و نشیب های زیاد به هواداران گل این تیم تبریک می گم.فقط پرسپولیسیا با من لج نکنن. من فقط خواستم به اس اسی ها تبریک بگم در این ساحل که من افتاده ام خاموش غم دریا دلم تنها وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست... بد جوری دلم هوای دریا رو کرده... غروب دریا، یاد آور لحظه های بی تو بودن است... پ.ن: آنقدر درگیر ب آنقدر درگیر بودم که روز تولد وبلاگمو فراموش کردم.قلبانه ی من! ۱۶ خرداد تولدت را با ۳ روز تاخیر تبریک میگم زیر دیوار آرزو مردن زیر دیوار آرزو مردن... پ.ن: معذرت می خوام که شعرم جالب نبود ولی ... آدم گاهی غمگین میشه! خدا تورو آفرید تا خواهر نداشته ی من باشی... خیلی اتفاقی باهم آشنا شدیم، یادته؟ بعدش با هم یه وبلاگ مشترک درست کردیم و چون تابستون بود هرروز وقت داشتیم که یا آپش کنیم یا به هم سر بزنیم.تا اینکه بعد یه مدت غیب شدی! من هم تا ۷ ماه ازت خبر نداشتم...۷ ماه ... می دونی یعنی چی؟ حدود ۳ ماه پیش شایدم بیشتر، وقتی دیدم برگشتی و وبلاگ خودت و وبلاگ مشترکمونو آپ کردی و به منم گفتی که برگشتی و یه مدتی به دلایلی نبودی کلی خوشحال شدم و خدارو شکر کردم... همینطور ادامه دادیم تا اینکه دوباره سه روز نیومدی... داشتم کم کم نگرانت می شدم که نگرانیم هم بیخود نبود... اون روز وقتی دیدم یه نظر دیگه به نظرام اضافه شده فکر کردم اومدی... ولی... نمی خوام دوباره اون روز نحس یادم بیاد فقط اینو می گم که وقتی دیدم اون شخص نوشته که حالت خوب نیست و تو بیمارستانی و اینجوری و اون جوری ، حالم دگرگون شد... منم ازش خواستم با من در ارتباط باشه و بهم بگه که هرروز حالت چطوره... سرتو درد نمیارم فقط بدون اون مدتی که نبودی کارم فقط شده بود گریه و حرف زدن باخدا... تا اینکه فهمیدم حالت خوب شده و جای هیچ نگرانی نیست... انگار دنیارو بهم دادن... خلاصه اینکه خیلی برام عزیزی... یاسی عزیزم! خیلی دوستت دارم

.jpg)
واقعا نمی دونم چه جوری باید از خدا تشکر کنم...حالش خوب شد...می دونستم خدا این همه التماس و دعا رو بی جواب نمی ذاره... خدا خیلی مهربونه... از اونایی هم که دعا کردن خیلی خیلی خیلی خیلی ممنونم.
خدا جونم نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم...![]()
| Design By : Night Skin |


