این قرارمون بود؟
این قرارمون بود که دو ماه و نیم ازت بی خبر باشم؟
نمی گی دلم هزار راه میره؟ نه نمی گی؟
نمی گی این خواهر بدبختم نگرانمه؟
چرا هیشکی نیست به من بگه یاسی من کجاست؟
یاسی چرا ؟ چرا ؟ چرا؟
چرا به کسی نگفتی منو ازت با خبر کنه؟
دلت اومد این کارو با من بکنی؟
دلت اومد اون همه حرف ناراحت کننده بزنی بعدشم یهو غیبت بزنه؟
من چی کار کنم خدایاااااااااااااا! من یاسیمو از تو می خوام خدا جونم.
خدا جون تورو به خودت قسم میدم یاسیمو سالم نگه دار...تو پناه خودت...
از شما هم می خوام برای یاسی دعا کنین....
**************************************
خدایا! اول ماه رمضانه... یه نگاهی هم به این ورا بکن خدا جونم

قطار رفت
تو رفتی
و شعر تنها ماند
هنوز تکیه داده است
بـــــــــهار
به نرده های ســــرد ایستگاه
و زار می زند تــــــــــــــــورا
قــطار رفــــــــــت
تو نیـــــــــستی
و ایستگاه خالیــــــــست...
*م.رمضانی*
تو این مدت قلبانه خیلی تغییر کرده.درست می گم؟ از وقتی قلبانه رو تعطیل کردم و دوباره افتتاحش کردم(!) تغییرات زیادی داشته. اونم اگر یاسی به من نمی گفت دوباره قلبانه رو راه نمی انداختم...
اصلا دیگه حوصله ی آپ کردن و خبر دادن و.... رو ندارم. دیگه دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم...
از یاسی هم که خبر ندارم، دارم دیوونه میشم.حدود ۲ ماه شایدم بیشتره که ازش خبر ندارم.
تنها دلخوشیم تو قلبانه اینه که نظرای با محبت شما رو ببینم.
به غیر از این هیچ دلیلی نمی بینم که دوباره قلبانه رو آپ کنم. البته یه وقتایی که دلم می گیره فقط اینجا می تونم درد دل کنم....

می دونم یه مدت به خیلیا سر نزدم. ازتون معذرت می خوام . باور کنین من بی معرفت نیستم.
دیگه حال این کارا رو ندارم... به بزرگی خودتون منو ببخشین...
همین

نمی دونم چی شده؟ چرا همه عوض شدن؟ چرا دخترااینجوری شدن؟ اینجوری که
به خودشون اجازه میدن از یه نفر سوال کنن :به نظرت اگه از فلانی خواستگاری کنم
چه جوابی بهم میده؟!!!!
یا مثلا یکی به یکی میگه من خیلی دوست داشتم به فلانی برسم.بزرگترین آرزوم اینه که کوچکترین آرزوش باشم...
بعد اون یکی بهش جواب میده من دوستمو بهت معرفی می کنم برو اونو به فلانی برسون...
شما اگه یکی رو دوست داشته باشین بعد ببینین این حرفارو راجع بهش می زنن،
چه حالی می شین؟ مسلما نمی تونین بی تفاوت بشینین و بی خیال موضوع باشین.
ولی من دیگه بریدم... دیگه بریدم. دیگه نمی خوام، یعنی نمی تونم عاشقش باشم.
به نظر شما کسی که این حرفارو می زنه عاشق واقعیه؟به نظر شما عاشق واقعی می ره به خاطر اینکه فهمیده کسی روکه دوست داره قراره با یکی دیگه زندگی کنه خود کشی کنه؟؟؟ این کار عاشقاس؟به نظر من خود کشی اونم به خاطر این مسئله حماقتی بیش نیست.می تونه زنده باشه و خوشبختی عشقشو ببینه .
عاشق واقعی میاد از یکی می پرسه من اگه ازفلانی خواستگاری کنم چه جوابی بهم میده؟ اونم یه دختر؟؟؟؟؟
آخه خدا جونم!چرا؟ چرا هیشکی نمی خواد بفهمه عشق اسباب بازی نیست؟؟!چرا هرکی تا از چشم و ابروی یکی خوشش میاد میگه من عاشقم بعد تا میفهمه قراره بره دنبال زندگیش ازش بدش میاد و هرچی دلش می خواد به طرف میگه؟؟؟؟
می خوام دیگه بهش فکر نکنم ولی نمیـــــــشه... نمیشه ...نمیشه... چون نمیشه
کسی رو از دل به زور بیرون کرد... دلم میخواد رها باشم...خدایا! چرا دنیا اینجوریه؟
کاش میشد برم یه جایی که هیشکی نباشه...خبری هم از این حرفا نباشه...برم یه جایی که
هیشکی نباشه و تا آخر عمرم با عشق به اون زندگی کنم.اصلا کاش میشد با اون برم ولی...

...و خسرو شکیبایی در کمال ناباوری درگذشت...کی فکرشو میکرد؟
روحش شاد...
دیدی دل من؟ دیدی؟ اینم آخر و عاقبت عاشقی...
سلام .این آپم طولانی تر از همیشه س. یه داستان فوق العاده قشنگ و در عین حال غمناک
از خانم مریم رحمانی از شیراز هستش که توصیه می کنم یه وقت کوچولو بذارین
و حتما بخونینش....وقتتونو نمی گیرم. فقط یه خواهش: هرکی خواست این داستانو کپی کنه
حتـــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــا حتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــا
اسم نویسنده رو هم بگه....موفق باشین عزیزای من*
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قاصدک، مسافر گلزاری بود
که گل مریم آن گلزار
فرایش خوانده بود.
به گل مریم که رسید، زبانش بند آمد.
زیبایی همیشگی مریم
و بوی خوشی که در فضا
به مشام می رسید،
قاصدک را از خود بی خود کرده بود.
گل مریم که می دانست
قاصدک از راه دوری
فقط برای دیدن او آمده است
خود را جمع و جور کرد و گفت:
قاصدک سفرت چگونه بود؟
قاصدک محو تماشای مریم شده بود
و چیزی نمی گفت.
دوباره پرسید:
قاصدک! در سفر خطری تورا تهدید نکرد؟
اصلا برای چی اومدی؟
باز هم قاصدک ساکت ماند.
دلش نمی آمد از خطرهایی که
برایش پیش آمده بود
برای مریم بگوید
و اورا نگران کند.
گل مریم با اخم ادامه داد:
حتما راحت سفر کردی!
اما هیچ به ذهنت رسیده که
از خودت بپرسی به من چی گذشته؟
می دونم که هیچی نمی دونی!
توی این مدتی که رفتی سفر،
من کلی چشم انتظارت بودم.
چه شب هایی که نخوابیدم،
چه روز هایی که اشک،
راه نگاهم رو سد کرده بود.
اما مطمئنم که تو هرشب
راحت می خوابیدی و حتی یه روز هم
به من فکر نمی کردی!
به این که مریم بدون تو نابود میشه...
بغض گلوی قاصدک رو فشار داد.
اما مریم درحالی که پشتش به قاصدک بود
بی توجه ادامه داد :
آره! تو از اول هم عاشق من نبودی!
فقط حرفشو می زدی.
فقط این من بودم که عاشق تو بودم
می دونم!
تو همیشه منو به خاطر خودت می خواستی
نه به خاطر من!
ولی من تورو به خاطر خودت می خواستم.
چه روز ها وشب هایی که من خودمو به آب و آتیش می زدم
تا ازت خبری بگیرم.
اما تو! حتی برای تو مهم نبود
من از دوریت چه حالی پیدا کردم،
می دونی چرا؟
چون همیشه من عاشق تر بودم و می گفتم.
اگه تو هم عاشق بودی می گفتی.
اما چون هیچ وقت حرف نزدی
پس نمی تونی عاشق باشی...
اشک در چشمان قاصدک حلقه زد.
اما دستش را روی دهانش گرفت تا مریم صدای هق هقش را نشنود.
_ می دونم چرا هیچی نمی گی! چون حرفی نداری که بزنی.
بی انصاف! اصلا با خودت هیچ فکر نکردی
دل مریم دیگه نمی تونه عاشق هر کس دیگه ای جز تو بشه؟
آخه چرا تنها گذاشتی؟ مگه گناه من چی بود جز عاشقی؟
خوب شد که فهمیدم ادعای عاشقی تو
دروغ و پوچه!
من چقدر ساده بودم
که وقتی می گفتی جونت رو برام فدا می کنی،
باور می کردم.
آه! مریم ساده ی بیچاره...
این بار قاصدک تمام دستانش را روی دهانش گذاشت.
اما با هر قطره ی اشک،
یکی از دستان قاصدک پرپر میشد و بر روی زمین می ریخت.
در همین حال...
چشمان گریان قاصدک که به زحمت باز میشد،
پسرکی را در پشت گل مریم دید که به سمت او می آمد.
پسرک با خیال چیدن گل مریم
به آنها نزدیک می شد.
مریم بی خبر از اتفاقی که در حال وقوع بود
همچنان قاصدک را به خاطر سفرش سرزنش می کرد.
نگرانی تمام وجود قاصدک را فرا گرفته بود.
گام های پسرک هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد.
ناگهان فکری به ذهن قاصدک رسید...
سراسیمه از روی گل مریم به هوا جهشی کرد
و خودرا روی نوک بینی پسرک انداخت.
پسرک که خیال کرد زنبوری روی بینی اش نشسته،
به سرعت ضربه ای به قاصدک وارد آورد
و قاصدک را به دو نیم کرد
و از ترس از همان مسیری که آمده بود
برگشت.
گل مریم که پریدن قاصدک را احساس کرد،
بی خبر از اتفاقی که (در نزدیکی او)
افتاده بود، این بار با چشمان گریان
فریاد زد:
آره! برو قاصدک!
تو هیچ وقت نخواستی
به حرفای من گوش کنی.
تو هیچ وقت نفهمیدی عشق یعنی چی!
تا زنده ام نمی بخشمت قاصدک!
هیچ وقت هیچ وقت...
آرزو می کنم یک روز خوش نداشته باشی
و هرروز بد بیاری.
صدامو می شنوی قاصدک؟؟؟...
قاصدک در حالی که بر روی
گلبرگ های گل شقایق
افتاده بود
ونفس های آخرش را می کشید،
با صدای ضعیفی که
فقط گل شقایق می شنید
جواب داد:
فروغ این گلزار! مریم من!مواظب خودت باش...
شقایق که گلبرگ هایش
با خون دل قاصدک
قرمز شده بود،
قاصدک را در آغوش کشید و گفت:
((از این پس
عشق را به همه ی دنیا خواهم آموخت؛
همان طور که تو به من آموختی
قاصدک عاشق...))
ایشالا زود خوب بشی و برگردی پیشم.
خدایا! خودت مواظب یاسی و همین طور بقیه ی آدما و دوستام باش...
خدا جونم من یاسی رو از تو می خوام...
پ.ن: از دوستای گلم معذرت می خوام.این مدت به خیلیاتون سر نزدم.جبران می کنم عزیزای من.ازم دلخور نباشین.
خداااااااااااااااا! چرا یه دفعه همه ی غم و غصه ها با هم؟خدا کمکم کن...![]()
امشب تمام حوصله ام را
در یک کلام کوچک
در ((تو))
خلاصه کردم:
ای کاش می شد
یک بار
تنها همین
یک بار
تکرار می شدی!
تکرار...
*مرحوم قیصر امین پور*
***************************************************
روز مادر بر تمامی مادران مبارک...برای شادی روح مادرانی که در بین ما نیستند صلوات ...
چشمانم را
به این خیابان ساکت و بی انتها
دوخته ام
من هنوز منتظر آن رهگذرم
اویی که چون گذر آب روان
از چشمانم جاری شد
و بذر غم را به رگ هایم پاشید
در این سکوت سرد
باد با درختان هم آوا
زوزه می کشد
آسمان نیز
رنگ ماتم گرفته است
گاه دیگر
بغض خاکستریش را می شکند
و چون باران سیل آسا
اشک می ریزد
برگها زجه می زنند
گویی آنها با نگاهی پریشان
وهم غروبی را می نگرند
آنها می دانند که قلب من تنها
به امید او می تپد
ولی من هنوز اشک را
با خود زندانی کرده ام
و این خیابان بی انتها
با صدایی غمگین
مرا به امید می خواند
و من هنوز با هزاران امید
به آن سر ناپیدای خیابان می نگرم
کاش لحظه ای باز
آمدنت را
قهرمانی استقلال رو بعد از یک فصل فراز و نشیب های زیاد به هواداران گل این تیم تبریک می گم.فقط پرسپولیسیا با من لج نکنن. من فقط خواستم به اس اسی ها تبریک بگم
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غم دریا
دلم تنها
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست...

بد جوری دلم هوای دریا رو کرده...
.jpg)
غروب دریا، یاد آور لحظه های بی تو بودن است...
پ.ن: آنقدر درگیر ب آنقدر درگیر بودم که روز تولد وبلاگمو فراموش کردم.قلبانه ی من! ۱۶ خرداد تولدت را با ۳ روز تاخیر تبریک میگم
زیر دیوار آرزو مردن
زیر دیوار آرزو مردن...
پ.ن: معذرت می خوام که شعرم جالب نبود ولی ... آدم گاهی غمگین میشه!
خدا تورو آفرید تا خواهر نداشته ی من باشی...
خیلی اتفاقی باهم آشنا شدیم، یادته؟ بعدش با هم یه وبلاگ مشترک درست کردیم و چون تابستون بود هرروز وقت داشتیم که یا آپش کنیم یا به هم سر بزنیم.تا اینکه بعد یه مدت غیب شدی!
من هم تا ۷ ماه ازت خبر نداشتم...۷ ماه ... می دونی یعنی چی؟ حدود ۳ ماه پیش شایدم بیشتر، وقتی دیدم برگشتی و وبلاگ خودت و وبلاگ مشترکمونو آپ کردی و به منم گفتی که برگشتی و یه مدتی به دلایلی نبودی کلی خوشحال شدم و خدارو شکر کردم...
همینطور ادامه دادیم تا اینکه دوباره سه روز نیومدی... داشتم کم کم نگرانت می شدم که نگرانیم هم بیخود نبود...
اون روز وقتی دیدم یه نظر دیگه به نظرام اضافه شده فکر کردم اومدی... ولی... نمی خوام دوباره اون روز نحس یادم بیاد فقط اینو می گم که وقتی دیدم اون شخص نوشته که حالت خوب نیست و تو بیمارستانی و اینجوری و اون جوری ، حالم دگرگون شد... منم ازش خواستم با من در ارتباط باشه و بهم بگه که هرروز حالت چطوره...
سرتو درد نمیارم فقط بدون اون مدتی که نبودی کارم فقط شده بود گریه و حرف زدن باخدا...
تا اینکه فهمیدم حالت خوب شده و جای هیچ نگرانی نیست... انگار دنیارو بهم دادن...
خلاصه اینکه خیلی برام عزیزی...
یاسی عزیزم! خیلی دوستت دارم
واقعا نمی دونم چه جوری باید از خدا تشکر کنم...حالش خوب شد...می دونستم خدا این همه التماس و دعا رو بی جواب نمی ذاره... خدا خیلی مهربونه... از اونایی هم که دعا کردن خیلی خیلی خیلی خیلی ممنونم.
خدا جونم نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم...

