تبليغاتX
قلبانه




















قلبانه

غروب جمعه پاییز می آید

هزاران برگ پاییزی

لباس زرد خود بر تن

به زیر گام های عابری خسته

خزان و خشکی خودرا به نجوا باز می گویند

غروب جمعه پاییز و چشمانی که تا باریدنش

تنها به قدر یک بهانه، فاصله باقیست

یکی آمد، کلید قفل لب های مرا، آهسته بردارد

ولی من

این سکوتم

آخرین سرمایه ام را

با کسی قسمت نخواهم کرد

به تنهایی قسم

دلتنگ دلتنگم

میان آسمان دلگرفته، با دل تنگم

فقط یک پنجره، راه است

غروب و جمعه و پاییز!!!

عجب ترکیب دلتنگی

...

ولی من خسته ام از حس تنهایی

مرا با غم حسابی نیست

مرا با غصه کاری نیست

دلم می خواهد از فردا

رها سازم خودم را از غم و دلتنگی و تشویش

من از شنبه خودم را دوست خواهم داشت

و با این جسم و روحم، مهربانی ها که خواهم کرد

و از یکشنبه با مَردُم، قراری تازه خواهم داشت

تبسم هدیه خواهم داد و دستانی که می بخشند

دوشنبه با خدا، من عهد می بندم

برایش بنده ای باشم، همان جوری که می خواهد

سه شنبه مهربانی هدیه خواهم کرد

و می بخشم تمام آن کسانی را که من را، سخت آزردند

و در چارشنبه  این هفته زیبا، که می آید

خدارا بر تمام داده هایش شکر خواهم گفت

و در پنجشنبه از دنیا و هرچیزی که دارم شاد

                                                                    * کیوان شاهبداغی*

نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 10:15 توسط نسیم| |

خش خش پرسوال یک برگ

رخوت سرد باغچه در پی خواب

دل دل بغض آلود تکه ای ابر

زرد

سرخ

نارنجی

حرف امروز و دیروز نیست

قدری تامل کن!

پاییز

فقط

بهانه است...!

                          * سیمین مسکوت*

پ.ن: عالی تر از این نمیشه! همزمان با شروع پاییز( که من عاشقشم) خواهر گلم هم برگشت! بازگشتت مبارک آبجی خانم!!!

نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 17:46 توسط نسیم| |

سلام دوستان خوب و مهربون قلبانه.

عیدتون مبارک ان شا ا... همیشه خوش و خندون باشین و هرروزتون عید باشه.

خب هم من هم شما می دونیم که اینجا به یه گردگیری حسابی نیاز داره 

ان شا ا... یکی دو روز دیگه میام برای پاییز می آپم!

فعلا خدانگهدار همتون

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 17:1 توسط نسیم| |

سلام دوستان عزیزم.

امروز فقط اومدم بگم پیشاپیش حلول ماه مبارک رمضان بر شما مبارک.

امیدوارم توی این ماه هرچی می خواین از خدا بگیرین. همچنین امیدوارم گناه ها توی این ماه کمتر بشه...

سر سفره های افطار همدیگه رو دعا کنیم...

نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 12:4 توسط نسیم| |

روزی از روزها برای تماشای خورشید زودتر از معمول از خواب بیدار شدم. وه! زیبایی آفرینش خداوند خارج از دایره’ توصیف بود. همانطور که نگاه می کردم خدا را به خاطر آفرینش آن همه زیبایی می ستودم. ناگهان در آن حال, حضور پروردگار را در قلبم احساس کردم.
از من پرسید: "دلباخته ام هستی"؟
پاسخ دادم: "بلی, تو صاحب اختیار من هستی."
سپس پرسید:"اگر نقص عضو داشتی, باز هم دلباخته ام میشدی؟"
از این سوال مبهوت شدم. نگاهی به دستها, پاها و سایر اندامهای بدنم انداختم و حسرت خوردم که اگر این اعضا را نداشتم چه کارها که قادر به انجامش نبودم
پاسخ دادم: " خدایا در آن حال , وضعیت دشواری داشتم اما همچنان دلباخته ات میشدم."
دوباره خدا سوال کرد: "اگر نابینا بودی باز هم پدیده های مخلوق مرا ستایش میکردی؟"
چگونه میتوانستم چیزی را بدون دیدن تحسین کنم؟! ناگهان به یاد هزاران نابینایی افتادم که در سرتاسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسین میکنند.
سپس به خدا گفتم: "تصورش برایم دشوار است , اما همچنان دلباخته ات میشدم."
خدا پرسید: "اگر ناشنوا بودی آیا باز هم به کلامم گوش می سپردی؟" چگونه میتوانستم کر باشم و سخنها را بشنوم؟!دریافتم که شنیدن کلام حق الزاما با گوش جسم نیست بلکه با گوش جان , صورت میپذیرد.
پاسخ گفتم: "بسیار دشوار بود اما همچنان به کلام تو گوش می سپردم."
سپس خدا سوال کرد:" اگر لال بودی باز ذکر مرا بر زبان جاری میکردی؟"
چگونه میتوانستم بدون امکان صحبت کردن نام خدا را ذکر گویم؟! در آن لحظه برایم روشن شد که ذکر خدا با حضور قلب و جان صورت میگیرد و گفتار ما در آن نقشی ندارد و عبادت خداوند همیشه با صوت و صدا صورت نمیگیرد. هنگامی که ستمی بر ما روا میگردد , خدا را با الفاظ فکر و اندیشه مان میخوانیم.
پاسخ گفتم:" اگرچه نبودن صوت وصدا دشوار بود, اما خدایا همچنان ذکر تو را میگفتم."
خدا از من پرسید: "آیا حقیقتا مرا دوست داری؟"
با شجاعت ودر کمال اراده و اعتقاد پاسخ دادم:" بلی تورا دوست دارم که حقیقت مطلقی و یگانه واحدی."
با خود اندیشیدم به خدا پاسخی به حق دادم اما...
خدا پرسید: "پس چرا گناه میکنی؟"
پاسخ گفتم: " چون انسانم و بری از خطا نیستم."
خدا گفت: " پس چرا در هنگام راحتی و آسایش از من دور و دورتر میشوی, اما در هنگامه’ مشکلات به سراغ من میآیی؟"
هیچ پاسخی نداشتم که بگویم تنها پاسخم اشک بود.
خدا ادامه داد:" پس چرا در خلوتگاه مرا می ستایی؟ چرا تنها در لحظات نیایش مرا میجویی؟ چرا خودخواهانه از من حاجت میطلبی؟ چرا چون طلبکاران از من خواسته هایت را میخواهی؟"
تنها پاسخم باران اشک بود که پهنای صورتم را پوشانده بود.
سپس گفت:" چرا از من شرمساری؟ چرا حس تعلق را در خود نمی گسترانی؟ چرا در اوج گرفتاری نزد دیگران عاجزانه گریه میکنی, در حالی که شانه های من آماده’ پذیرش تو هستند؟ چرا در زمانی که وقت نماز و عبادت معین ساختم, عذر و بهانه میتراشی؟
سعی کردم پاسخی بگویم اما جوابی نداشتم.
" زندگی بزرگترین موهبت من به بندگان است. این موهبت را تباه نکنید. به شما فکر اعطا کردم که مرا بجویید و بشناسید و بپرستید اما شما بندگان همچنان از آن روی گردانید. کلامم را بر شما آشکار ساختم اما از گنج پر گوهر کلامم هیچ بهره ای نبردید. با شما صحبت کردم اما گوش ندادید. درهای رحمتم را به شما نشان دادم اما چشمهایتان قادر به دیدن آن نبودند. پیامبرانی برایتان فرستادم اما شما بدون توجه آنها را از خود راندید. نیازها و حاجتهای شما را شنیدم و به یکایک آنها پاسخ دادم. آیا به راستی مرا دوست دارید؟"
توان پاسخ نداشتم, چگونه میتوانستم پاسخ دهم؟! بی اندازه شرمسار شده بودم. دیگر هیچ عذری نداشتم. چه میتوانستم بگویم؟! در حالی که با تمام وجودم گریه میکردم و اشک صورتم را پوشانده بود, سوال کردم:" بار الها! مرا ببخش از تو طلب عفو دارم من بنده’ خطاکار و قدر ناشناس تو هستم."
خداوند فرمود: "ای بنده! من رحمانم و خطای خطاکاران را میبخشم."
پرسیدم: "خدایا با این همه خطاکاری باز چرا مرا میبخشی و دوستم داری؟"
خدا گفت: " چون تو مخلوقم هستی, پس هیچگاه تو را رها نمیکنم, هنگامی که تو گریه میکنی, به تو رحم میکنم و رنجهایت را درک میکنم. وقتی شاد و مسرور هستی, وجد تو را میفهمم. وقتی افسرده میشوی به تو دلگرمی میدهم. وقتی شکست میخوری تو را یاری میکنم تا بلند شوی. وقتی خسته هستی کمکت میکنم. بدان که تا آخرین روز حیاتت با تو هستم و دوستت دارم."
هیچ گاه آن چنان جانکاه گریه نکرده بودم و دلم مملو از غم نشده بود, اما چگونه بود که یک مرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش یافتم ؟ چگونه توانستم از خداوند آنقدر غافل باشم؟
از خدا پرسیدم: "چقدر مرا دوست داری؟"
خدا فرمود: " به آن میزان که خارج از ادراک توست."
و آنجا بود که خدا را با تمام اجزا وجودم ستایش کردم و ثنا گفتم.

منبع:سایت نق نق

نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 19:46 توسط نسیم| |

عاشقانه سر بنه بر روی شانه ام

گوش کن به نغمه های عاشقانه ام

 

سوگواروگریه ناک و بی ترانه بود

از تو پیش تر فضای آشیانه ام

 

اینک این منم در این فضای پر سُرور

با طنین شادمانه ی ترانه ام

 

سبزم آن چنان که باورم نمی شود

من همان درخت خشکِ بی جوانه ام...

 

                                              * حسین منزوی*

 

پ.ن : این فقط قسمتی از غزل بود.

نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 19:53 توسط نسیم| |

وقتی چشم امیدتان به خدا باشد

هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که راست نباشد

هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که پیش نیاید

هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که دیر نپاید.

                                                            * فلورانس اسکاول شین*


سلام.امروز فقط یه چیز بهتون میگم. این که کتاب ۴ اثر از فلورانس اسکاول شین رو حتما بخونید.

فوق العاده اس.نمی شه وصفش کرد. فقط برید بخونیدش

نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 11:52 توسط نسیم| |

سلام دوباره!

ای بابا... نمی دونم چرا اینجوری شدم...دست و دلم به نوشتن نمی ره!

البته یه دلیلش برای خودم واضح و روشنه. یک کلام: فوتبال خونم اومده پایین!!!!

چشاتون ۴ تا شد؟؟ می دونم. قلبانه اصلا فوتبالی نیست ولی دارم می ترکم دیگه!

عیب نداره این هفته لیگ شروع میشه منم انرژی می گیرم بعدش قول میدم یه خورده قلبانه رو

گردگیری حسابی کنم! 

ای خدا...ایشالا همه ی تیما موفق باشن و ۴ تا نماینده ی آسیا مون مثل پارسال گل نکارن!!!

یه کم دیگه بنویسم مغزم قاطی میکنه!!!

فعلا خدانگهدارتون

نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 21:2 توسط نسیم| |

هی.... روزگار... قلبانه ی من خاک گرفته.فوووووووووووووووت!!!

هیچ وقت فکر نمی کردم قلبانه ام انقدر خاک بگیره!!!

 

نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 19:50 توسط نسیم| |

روبه رویم بودی

گرمی دستانت

دست من را حس کرد

یک تبسم بر لب

قصه ها ساخته بود

بازوانت همه چیزم شده بود

و نگاهت گاهی

آن قدر نورانی

که چراغم شده بود

                                        * نیلوفر جهانگیری*

پ.ن: توهین روزنامه اطلاعات به حضرت زهرا که اینجا می تونید بخونید.

نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 12:16 توسط نسیم| |

امروز قلبانه دوساله شد...

قلبانه ای که همیشه همدم و سنگ صبور من بود.

قلبانه ای که هرچی دلتنگی داشتم می ریختم توش و صداش هم در نمی اومد...

قلبانه ای که توش خندیدم، گریه کردم و گریه کردم...!

قلبانه ای که دوستان گل و مهربونی مثل شما توش پیدا کردم.

دوستان صبور و فهمیده ای که همیشه همراه من بودن و امیدوارم هنوزم باشن.

بارها خواستم قلبانه رو آپ نکنم اما دلم نیومد از شما دل بکنم...

شمایی که از دوسال پیش، وقتی قلبانه هنوز خام بود و خیلی چیز هارو نمی دونست کمکش کردین.

سرتونو درد نمیارم...

قلبانه جونم! تولدت مبارک!

 

نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 11:48 توسط نسیم| |

نامه ای خواهد رسید

از ناکجا آباد

اما برای تو.

فقط برای تو.

شاید قصه ای باشد از امید بیکران.

تنها ایمان بیاور به وجود

پستچی مهربان آسمان!!!

                                                              *میلاد تهرانی*

دوستان استقلالی! قهرمانی تیم محبوبمون به همه تون مبارک! ژنرال دوستت داریم...

نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 22:23 توسط نسیم| |

سلام. این آپ هیچ ربطی به وبلاگم نداره ولی خیلی دلم می خواد خودمو خالی کنم.

امشب تیم ملی توی ورزشگاه آزادی جلوی صدهزار نفر تماشاچی متعصب( جدای اونایی که توی خونه بودن) در حالی که یک هیچ از عربستان جلو بود ۲-۱ باخت...

واقعا خیلی زور داره ! قبول دارین؟  خدا رحم کنه به این تیم ملی! از قدیم گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداست!!! دعا کنین درمورد تیم ملی صدق نکنه! چون سال رو با شکست خونگی شروع کردیم!

خیلی ضد حال بود... بابا اون تماشاچی های بدبخت توی سرما و گرما میرن تیم ملی رو تشویق می کنن اون وقت این وضع تیمه...

درسته سه تا بازی دیگه مونده ولی دوتاش بیرون از خونه س. با این حساب آیا خداحافظ جام جهانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388ساعت 23:35 توسط نسیم| |

سلام بدون حرف اضافه!

این آخرین آپ سال ۱۳۸۷ هجری شمسیه!(غیب گفتم!)

من واقعا نفهمیدم امسال چه طوری گذشت... مثل برق گذشت.

خدارو شکر سال خوبی بود. امیدوارم برای شما هم سال خوبی بوده باشه.

حرفی ندارم فقط از ته ته ته قلبم براتون آروزی سربلندی و موفقیت در سال جدید رو دارم .

 ان شا ا... همه به اهدافشون( نمی گم آرزو چون اون وقت میشه دست نیافتنی!) برسن.

سر سال تحویل همه همدیگه رو دعا کنیم...

سال جدید بر همه ی ایرانیان مبارک!

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 11:35 توسط نسیم| |

ای ساربان آهسته رو                     کآرام جانم می رود 

وان دل که با خود داشتم                  با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او                   بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او                  در استخوانم می رود

او میرود دامن کشان                     من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان                کز دل نشانم می رود

با آنهمه بیداد او                           وین عهد بی بنیاد او

در سینه دارم یاد او                         یا برزبانم می رود

باز آی و بر چشمم نشین                  ای دلستان نازنین

کآشوب و فریاد از زمین                     بر آسمانم می رود...

                                                       *سعدی*

پ.ن: من عاشق این شعر با صدای استاد علیرضا افتخاری هستم که آن را به زیبایی هرچه تمام تر خوانده است...

پ.ن ۲ : دوستان عزیز! شما میتونین آهنگ وبلاگمو بشنوین؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 19:31 توسط نسیم| |


Design By : Night Skin

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس